آرشیو وبلاگ
      وارونه
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢٦

اثاث کشی در بعد اول انجام شد :)

رفتم وردپرس! یک وضعی! نه قالب درست و درمون!

یه جوری غریبانه است .. همه چیزش .. منو هاش!

خلاصه پرشین بلاگ اگر بار گران بودیم و رفتیم!

  نظرات ()
سلسله شنبه های اثاث کشی -1 نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢٥

من دیوانه ترین آدم روی زمینم. عاشق اثاث کشی ام. اینکه دار و ندارمون رو بریزیم توی کارتون و بریم یه خونه دیگه. این رو هم روی بقیه دیوونگی هام بذارین.

در همین راستا، وقتی یکی دیگه هم اثاث کشی داره من هیجان زده میشم، حتما توی یه سر قضیه خودم رو میندازم وسط! از 3 هفته پیش میدونیم که یکی از دوستامون قراره 3 هفته دیگه اثاث کشی داشته باشه برای همین از هفته پیش شنبه شب رو گذاشتیم برای اینکه با جعبه بریم پیششون و شروع کنیم اسباب بندی .. چه میدونستیم که شنبه بعدازظهر از یکی از خونه هایی که خواهیم دید خوشمون خواهد اومد. چه میدونستیم که خانومه به طور سریع السیری از همه بررسی های جانبی فاکتور میگیره و میگه  میتونین در تاریخ مذکور اثاث کشی کنین.

بدین صورت به مدت 4 شنبه ما درگیر اثاث کشی خواهیم بود. شنبه اول به بستن قسمتی از اسباب های اونا گذشت. شنبه دوم اونا میان خونه ما و دور هم اثاث میبندیم و الی آخر .. 

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢۳

نه که من این چند روز نخواسته باشم بنویسم ها!!! پرسین بلاگ پابلیش نمیکرد!!

پ.ن. در دو بعد زندگی به اثاث کشی فکر میکنیم! دنبال یه جای خوب میگردیم!

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢۳

نشونه های تغییر فصل داره خودش رو خوب نشون میده: صبح ها نمیخوای از زیر لحاف بیای بیرون!

  نظرات ()
همه تخم مرغ هایت را در یک سبد نگذار! نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢٢

خیلی ساده و منطقیه اما انگار ذهنم به صورت پیش فرض این کار رو میکنه.
مگر اینکه کلاسیفایر درون مغزیم رو ری-ترین کنم که تخم مرغ ها رو به یک کلاس نسبت نده! 

  نظرات ()
برای تازه مدافع عزیز! نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢۱

برای اینکه یادت نره که چه کاری کردی برات مینویسم که تز مستر کم پیش میاد 70 صفحه باشه با هفتاد تا رفرنس. (نقل قول از استاد گرامتون یا به قول خودت استاد بزرگه)

بعله خانوم جون پس یادت نره اگه اون همه سر درگم بودی این چند ماه آخر برای این بود که کار کم کوچیکی رو نمیکردی!

بعضی وقتا باید تموم شه تا ببینی چه کردی :) خلاصه که همتت رو هزار آفرین!

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٢٠

از وقتی اختیار دفتر کتاب هام دست خودم افتاد دیگه جلدشون نکردم.
از جلد کردن بدم میاد. مهم نیست کتاب باشه، کنترل تلویزیون باشه، یا چروک های زیر چشمم.
از زورکی نو نگه داشتن بدم میاد. 

  نظرات ()
باز هم پله آخر! نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱٥

یادداشت نعیم صدری رو درباره پله آخر خوندم و بیش از پیش دلم خواست ببینمش!

پ.ن. اا! فیس بوکت رو بسته بودی! یادم رفته بود :) برات ایمیل میکنم!

  نظرات ()
اوقات فراغت نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱٥

^ کجایی؟

@ لب پرتگاه!

^چی؟ چرا؟ چی شده باز؟

@ نترس! این اون پرتگاه ها نیست که آدم خودش رو پرت کنه!

^ (هاج و واج منتظر ادامه حرفشم)

@ میدونی، یه روزی راه میفتی و یه راه رو میگیری و میری .. میری و میری و میری.. توش به آدما میرسی همسفرت میشن. روز و شب با هم راه میرین و با هم حرف میزنین. از در و دیوار، از بالا و پایین، از راهی که با هم خواهید طی کرد، از مناظری که خواهید دید، آدمایی که باهاشون حرف خواهید زد. همسفر خوب خیلی مهمه! راه رو کوتاه میکنه ..خلاصه میرین و میرین تا یه جایی. بعد یهو میزنه و  یه روز صبح که پامیشسی میبینی دهن زمین باز کرده و بقیه راه رو خورده .. نه همش رو ها! تا یه جایی انگار یه پرتگاه، یه دره درست شده باشه.  خب؟

^ خب!

@ بعد اینجاست که هر کی راه خودش رو میگیره و میره!  این پرتگاهه لامصب با اینکه ازش روزها دور شدی اماسرجاشه! گاهی میرم میشینم لبه اش و پاهام رو تکون میدم و چشمم رو میبندم مناظری رو که فکر میکردم خواهم دید تصویر میکنم، بعضی وقتا که چشم هام رو باز میکنم آدم های اون ور رو میبینم که دارن زندگی میکنن! نمیدونن که من میبینمشون! البته دیدنی هم که نیست این همه فاصله یه شبح ازشون برام میسازه! اما قصه می سازم ازشون .. پاهام رو تکون میدم .. پرتگاه جای خوبیه!

@ اینجوری زل نزن به پنجره! میترسی بخونم تو چشات که خل شدم؟

  نظرات ()
tied data! نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱٥

همیشه همه چیز قبلا کشف شده! خب چه کاریه به خدا!

چشم نخورم نمیدونستم چنین معضلی که من داشتم باهاش سر و کله میزدم معضلی جهانی.  داشتن داده های تکراری! حتی اسم هم داره! حتی برای محاسبه precision  و recall برای چنین داده هایی فرمول هست! 

من رو بگو که دیروز خودم رو کشتم که فرمول های معمولی رو به درجه ای نایل کنم که جوابگوی مساله باشه! امروز که داشتم با بادی در گلو مساله رو برای استادم میشکافتم و راه حل هام رو نشون میدادم، خیلی سریع با سوزنش فیسی زد و باد من رو خالی کرد که بعله! راه های استاندارد وجود داره و سریع گوگل کرد: tied data و .. بعله ما اینچنیم!

  نظرات ()
My favorite from Disk 2 نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱٥

آهنگ شماره 20! Valses de vienne! 

ترجمه و کلیپ!

کلیپش ماله یه فیلمه که به نظر میاد از این رمانتیک های آب دوغ خیاری باشه! از این جنبه اش که بگذریم میرسیم به حقه سینماییش! چه باحال این دیواره رو میچرخونه!  از اون هم که بگذریم، فکر کردم احتمالا دخترا همین ها رو میبینن که میگن عروسی و لباس عروس میخوام! خیلی وسوسه کننده است رقصش! 

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱۳

اندر معایب مسافرت دسته جمعی بسیار سخن توانم راند لیکن اهم آن برگشت ذائقه به تناول هله و هوله جاتی امثال چیپس و پاستیل است.

آی که دلمان قنج میرود برای شوری و شیرینی!

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱۳

بهترین قسمت مسافرت اون زمانی بود که صدام کردن بدو بیا بیرون! رفتم دیدم آسمون عجیب پر ستاره است. شاید برای اولیت بار کهکشان راه شیری رو دیدم. درست مثل یه راه بود .. دراز کشیدیم روی چمن ها و آسمون رو نگاه کردیم.

به ستاره هایی که ممکنه مرده باشن ولی نورشون هنوز به ما میرسه فکر کردیم. به زندگی، به زمان. به آدمایی که در خاطره ما هستن اما دیگه نیستن. 

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱۳

بمیرم اگه دروغ بگم که این زندگی من هر روز بیشتر و بیشتر داره شبیه این فیلم ها میشه!
یه مسافرت دسته جمعی رفتیم 10 نفر با یه بچه 2 ساله. این بچه هیچ وقت از کنار مامان و باباش جدا نمی شه. 
دو-ساعت بیشتر نگذشته بود، ناهار روی میز رسیده بود و هر کی داشت یه کاری رو تموم میکرد که خودشو رو برسونه به کباب که یهو مامان بچه داد دید بچه با باباش نیست. خیلی بعید بود که بچه پیش هیشکدومشون نباشه.
صحنه بعدی این بابای بچه بود که شیرجه زد توی استخر و بچه رو کشید بیرون.  فقط باباش گفت دیدم با صورت افتاده تو استخره و تکون هم نمیخوره :-(   بلافاصله بچه شروع کرد به گریه کردن و این یه نشونه خوب برای همه بود. اما به طرز غریبی ساکت بود تا نیم ساعت و بعد خوابید.  وقتی از خواب بیدار شد همون بچه همیشگی بود.

ولی همه تو شوک موندیم. هیشکی نفهمید بچه کی از خونه رفته بیرون، چرا در استخر باز مونده، کی بچه افتاده توی آب. هیشکدوممون ریزه کاری هایی که وقتی یه بچه دور و بر هست باید رعایت شه رو رعایت نکرده بودیم. خیلی تکون دهنده بود و میتونست خیلی تکون دهنده تر تموم شه.

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۸

خیلی چیزا هست که یه شهر رو "شهرم" میکنه.

یکیشون اینه که یه روز بی هوا وقتی میزنه به سرم که وسط کار برم خرید بدونم یکی هست که خونه اش اون دور و بره و وقتی کارم تموم شه زنگ بزنم که هستن برم ازش یه چیزی بگیرم٬ بگه خونم بیا پیشمون! بشینیم دور هم ۴-۵ ساعت حرف بزنیم از در و دیوار! آخرش هم شب برسوننم خونه! با یه شیشه ترشی و چند تا قاب موبایل!

  نظرات ()
Love is blind نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۸

بهش میگم بزنم به تخته بهتری از هفته پیش!

برگشته میگه تو کی هفته پیش منو دیدی؟

میگم جمعه از اتوبوس که پیاده شدی! با پوزخندی اضافه کردم: فکرکنم دل-پیچه داشتی چون با دستات دلت رو خیلی محکم گرفته بودی و پشتت خم شده بود.

میگه دل-پیچه ام کجا بود. حالم بد بود! احساس میکردم اگر دستم  دلم رو فشار نده هر چی تومه میریزه بیرون. همون وسط. بعضی وقتاست که میدونی دیگه نمیتونی تحمل کنی. میفهمی؟

من خفه خون گرفته زل زدم به کفشام.

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۸

دم ظهری رفته بودم بیمه که رسید دکتر رو بهشون بدم، توی فرمش یه تیکه اختیاری داشت برای اهدای عضو. مدت ها بود دنبالش بودم اما نه انقدر پیگیر. به هرحال فرم رو پر کردم تا جایی که پرسیده بود کدوم عضو ها رو برای اهدا مد نظر دارین: قلب، کلیه، پوست .. 
دروغ چرا از تصور مرده خودم که هیچ کدوم از این اعضا رو نداشته باشه یه جوری شدم! 

فکر کن یه روزی که نمیدونم کی میمیرم و  اگه تا اون روز سالم مونده باشن دل و روده ام، درشون میارن میذارن تو یکی دیگه!!!

خیلی یه جوری بود! اما به خودم گفتم اون روز هم میاد :) دیگه اون روز مردن هر چند خیلی دور و دست نیافتنی باشه الان، یه روز میاد ..

  نظرات ()
My favorite from Disk 1 نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۸

گفتم که یه دی-وی-دی بهم داده توش هشت تا سی-دی آهنگه فرانسوی!

دیشب سی-دی یک رو چند بار گوش دادم. دومیش "Tombe la neige" یا همون برف می بارد بود! چند تای دیگه از آهنگ های محبوبم هم توش بود از اونا که فاکتور بگیریم بین همه جدید ها - و حتی شاید قدیمی ها - avec le temps اونی بود که سه-چهار ساعت رو تکرار رفت. 

ترجمه اش رو اینجا ببینین !

  نظرات ()
عیدانه نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/٧

تقویم اردشیر رستمی سال 1392 به همراه یک سی-دی "آهنگ های رایج فرانسوی"، دو عدد کارت و یک نامه! به علاوه به لا-کتابی به دستم رسید!

در صفحه فروردین آمده:

زندگی مهمانی بزرگی است که همه با بهترین رویاهایمان در آن شرکت می کنیم درخت ها و سبزه ها پرنده ها و ابرها راه ها و ماشین ها همه مسافران زمانیم در سیاره ی کوچک ما هیچ چیز تکرار نمی شود مراقب دست هایت باش / زمستان فقط با آن ها گرم می شود.

 

مریم برگرد و بنویس! 

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱

در جواب کارت تبریک عیدم عکسی که تو عروسی آذین ازمون گرفته رو چاپ کرده و برام فرستاده. چشم های جفتمون داره برق میزنه و نیشمون تا بناگوش بازه! جون میده برای تبلیغ خمیر دندون! از صبح هی نگاش میکنم هی کیف میکنم!
تصمیم سختیه که عکس رو به دیوار اتاق کارم بزنم یا ببرم توی قاب عکس خونه بذارم! 

اه! آقا جون من نمیخوام مشق فردا رو بنویسم! عجب غلطی کردم ها اسم نوشتم توی این کلاسه! والا!

  نظرات ()
سبو شکست .. نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱

با توجه به این واقعیت که امروز روز اول ه پاییزه در نیمکره جنوبی این شعر بسی مناسب است!

با تشکر ویژه از مریمی که میگه دیگه وقت وبلاگ نویسی ندارم!

"درختان پر شکوفه‌ی بادام را دیگر فراموش کن
 اهمیتی ندارد.
 در این روزگار
 آنچه را که نمی‌توانی بازیابی به خاطر نیاور
 موهایت را در آفتاب خشک کن
 عطر دیرپای میوه‌ها را بر آن بزن
 عشق من، عشق من
 فصل
                پائیز است."*

 

* تو را دوست دارم چون نان و نمک - ناظم حکمت

 

 

 

 

  نظرات ()
اند شی هپیلی لیود اور افتر نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱

نه تنها فیلم های هالیوود بلکه کارتون های والت دیزنی رو هم از رو واقعیت های زندگی میسازن. منظورم اون عجوزه که خودش رو یه شکل زن مهربونی درمیاره و بین دخترک عاشق و پرنس چارمینگ فاصله میندازه.  

 

 

  نظرات ()
Natural born killler نویسنده: واورنه - ۱۳٩٢/۱/۱

خودم کشتمش.

تنهایی خاکش کردم.

یه دقیقه هم بالای سرش واینستادم بلکه شاید یکی دو قطره اشک بریزم براش.

راهم رو کشیدم رفتم. 

 

X بریده خاطرات یک جانی بالفطره

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/۳٠

لحظه هایی هست که به یه عمر می ارزد!

لحظه ای که یهو یه پنجره باز میشه و توش نوشته سلام و من در جا میزنم زیر گریه; بدون اینکه بدونم چرا!

لحظه ای که کامپیوتر رو خاموش میکنم و پله های دو طبقه رو دو تا یکی رد میکنم تا برسم به ماشین!

لحظه ی قبل از این که خوابم ببره و فکر این که چقدر همه چیز خوبه.

لحظه ای که از خواب پا میشم و میفهمم همش خواب بوده! 

  نظرات ()
Future in the past نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٩

زمانی است نه برای صرف کردن.

  نظرات ()
ایده های خوب امکانات هم میخواد! دیوار چینم کجا بود!؟ نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٩

When they felt the relationship had run its course, they decided to walk the Great Wall of China, each from one end, meeting for one last big hug in the middle and never seeing each other again.

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٩

آخ که چرا من تا الان spotify رو جدی نگرفته بودم؟!

آی علیزاده گوش بدم! آی ناظری گوش بدم! آی شجریان گوش بدم! آی ترنج و ای ساربان گوش بدم..آی گوش بدم .. آی گوش بدم..

  نظرات ()
یک وارونه شکمو! نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

بشقاب رویایی من یه ظرف پر از ماکارونیه که ماکارونیش بعد از آبکش شدن دوباره به قابلمه برگشته به مقدار لازم رب و آویشن و کره و کمی هم سیر بهش اضافه شده. بعد از اینکه قشنگ که هم زده شدش، به بشقاب اصلی منتقل شده و قلقل سیاه و نمک روش قیژ قیژ بشه. اگه روز شانسم باشه و جعفری تازه داشته باشم، روش جعفری هم ریخته شده باشه.

از 1 شنبه 6 بعدازظهر دارم هر لحظه ای که گشنم شده تصویر بشقاب فوق الذکر که فاقد ارزش غذایی است میاد توی ذهنم و هی من سعی میکنم به خودم حالی کنم که باشه ناهار 3 شنبه همینه که میگی فعلا با همینی که میخوری سیر شو! اما نمیشه.

بوده شب هایی که بعد از مسواک زدن رفتم و این بشقاب رو آماده کردم. در این حد!! (خب من توی مسواک زدن تنبلم! در این حد!!) 

 

گاهی وقتا که خیلی بخوام به خودم حال بدم و به ارزش غذاییش اضافه کنم استیک یا مارین آرا هم میذارم کنارش!

تا همین الانش بالای سی ساعته دارم مقاومت میکنم! بریم خونه هم میخوایم زنگ بزنیم عید تبریکی کنیم که ممکنه خط ها راه نده پس فردا! پس هضم میشه! هضم میشه! هضم میشه!

پ.ن. کاملا قابل حدسه که من الان در جواب شوی زنگ زده که من توی سوپر مارکتم چی میخوای، چی گفتم!

  نظرات ()
تو عروس شهر افسانه هایی .. نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

من بریده ای از داستان زندگی دو تا برادر رو تو ذهنم داشتم که تصویر خوبی توی ذهنم ازشون درست نکرده بود. یکی شون بزن بهادر٬ اون یکی ذلیل و کتک خور. یکی شون گویا سابقا در ایران مزدوج بوده و سر طلاق و این داستان ها ماجرا داشته. از کارهای عجیبی که برادر کوچیکه اینجا بماند متعجب بودم .. بماند میگم که تصویر خوبی نبود.

آذین (یعنی فرض میکنیم اسمش آذینه) از وقتی نامزد کرده همش تعریف پشت تعریف (شاید مثل همه) و توی ذهنم یه جنتلمن وافعی از نامزدش درست کرده. توی حرف های هر از گاهمون از دوست داشتن و احترام متقابلشون گفته. بقیه که رفت و آمد داشتن و مسافرت رفته بودن باهاشون هی تعریف و تعریف. خلاصه که این جنتلمن هی توی ذهن من موقعیتش بالا و بالاتر رفت.

حالا خودتون رو بذارین جای من که وسط عروسی آذین نشسته باشین و یهو بفهمین که تصویر برادر بزرگ رو باید با جنتلمن مرج کنین و نسبتش بدین به آقای داماد!!! دی-جی که برادر کوچک داماده داره تو میکروفن داد میزنه تو عروس شهر افسانه هایی. یه لحظه بهم حس این فیلم های هالیوودی دست داد که یکی میره در گوش عروس یه چیزی پچ پچ میکنه و کل مراسم به هم میریزه. من هم هی به خودم میگفتم مگه میشه؟ به خودم دلداری میدادم که لابد عروس همه این چیزا رو میدونه! دیگه این چیزا رو که نمیشه قایم کرد! بعد فکر کردم اگه عروس بدونه دلیلی نداره به من بگه! اگه هم که ندونه الان گفتنش چیزی رو عوض نمیکنه. 

بعد فکر کردم دنیا خیلی مزخرفه چون خیلی کوچیکه. اصلا من چرا باید بر اساس تصویر بدم قضاوت کنم! مگه هر کی یه دارک سایدی نداره؟ این هم شاید دارک ساید این بنده خداست و ...

خلاصه که آذین، تو عروس شهر افسانه هایی .. نو متر وات آی هرد ابات د گروم!

  نظرات ()
  نویسنده: واورنه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٥

غیر قابل پیشبینی بودن خاصیت زندگیه!

یه روز خبرش میاد که فلانی که تا دیروز داشته راست راست راه میرفته سرطان گرفته. بعد 10-15 سال میگذره و این فلانی میمونه و سالی حداقل یک نفر از همین فامیل که اونا هم دست بر قضا داشتن زندگی میکردن افتادن و مردن. شاید هم ماشین بهشون زد و مردن، شاید هم سکته کردن ولی مهم اینه که هیچکسی فکرش رو نمیکرد که نفر بعدی فلانیه! و همه- حداقل من یه نگاهی به فلانی مینداختمو سر تکون میدادم.

دیروز داریم چایی میخوریم میگه دوشنبه با سلام و صلوات بهم خبر دادن عموم سرطان داره! دارم ویزا میگیرم برم پیشش. امروز فیس بوک رو باز کردم و دویدم طرف اتاقش و به جای اینکه من دلداریش بدم، اون من رو دلداری میداد و من اشکام میریخت.

به شدت دلتنگ دوست جانی شدم عصری زنگ زدم بهش و یادم افتاد از دبیرستان تا قبل اومدن من همیشه عید بازی داشتیم با هم! قبل عید به هر زحمتی بود همدیگرو میدیدم و عیدی میدادیم و عیدی میگرفتیم و می تونم تضمین بدم که یکی از بهترین کادو دهنده های زندگیم همین سحره. و من الان دلم عید بازی با سحر میخواد. یادمه عید آخری که تهران بودم یه شب از سر کار اومد تو ماشین عید دیدنی کردیم و حتما فرداش یکیمون رفته شمال. دلم اون لحظه رو میخواد. داشت میگفت دعاهای مامانش میگیره، گفتم به مامانت میگی دعا کنه من توی سال جدید خیلی سحر داشته باشم؟

بعدش زنگ زدم شیرین اون هم از دبیرستان با هم دوستیم.. از این دوست هاییه که غریبی نمیکنه هیچ وقت با آدم. خودش رو نمیگیره. در سه سال اخیر، دقیقا سه تا ایمیل بینمون رد و بدل شده. قرار بود تربچه اش اسفند به دنیا بیاد. تربچه اش 23 روزش بود و یه ذره که گریه کرد صداش رو شنیدم. 

زندگیه لامصب میگذره .. اون هم به وضع غیر قابل پیش بینیی!

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟