وارونه

والد فرهنگی!

دیروز:

هن و هن از ناهار برگشتیم اتاقمون. من خوشحالم که اصل کار امروز که ارایه اون فصل اول بوده رو انجام دادم. میشینم رو صندلی و فیس بوک رو چک میکنم و همون عکسی رو میبینم که همه دیدیم این روزا! 

تنها چیزی که به ذهنم رسید باباش بود! باباش چی میگه؟

ترزا میاد ازم اشکال بپرسه. توضیح میدم براش. وقتی میره میبینم عکس رو مانیتورم باز بوده. شاید میخوام خودم رو و دلیل باز بودن اون عکس رو توجیه کنم! داستان رو بهش میگم. میگه لابد خیلی منفور شده! میگم همیشه یه عده موافق هست و یه عده مخالف. 

امروز: 

تو کتابخونه روبرو هم نشستیم. اگه صاف بشینیم تا نوک دماغ همدیگرو میبینم و بقیه اش هم اون دیواره بین دو میز! میبینم که برام لینک فرستاده و گفته که خبر دیروزیه به روزنامه های ایرلند هم رسیده!

+   واورنه ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

آی یادش بخیر .. تایپ میکردیم .. آتشی در نیستان گوش میدادیم .. 

حالا دور از هم ناظری گوش میدیم و با هم حرف میزنیم ..

از گذشته ها .. از الان از آدما .. از درس .. از اصغر فرهادی ..

من میگم یه ربع به نه صبحه .. تو میگی نماز ظهر و عصرت داره قضا میشه..

قبول باشه..

+   واورنه ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

کلید

وقتی همه چیز سر جاشه٬ وقتی همه چیز رو سر جاش میذارم٬ احساس میکنم من نیستم. همین دو-سه تا ظرف رو کم دارم تا خونه به کمال مرتبی برسه.

در اعماق وجود کمالگرام٬ کمال گرایی نیست. حتی یه چیکه! چیزی هست که تکرار میکنه نمیشه به کمال رسید! کمال وجود نداره..همیشه یه جای می لنگه! 

برا همین الان اینجام به جا اینکه اون دو-سه تا ظرف شسته رو بذارم سر جاش.

خطوط بالا در ذهنم تکرار میشود ... 

+   واورنه ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

یادش بخیر همین چند ماه پیش سر صبحونه بود که داشتم از منظره روبرومون تعریف میکردم و ترس دایمی از دست دادنش و تو میگفتی حالا حالا ها اینجا هستیم. 

اون که هیچ! 

جا قلممیم رو باز میکنم. تو آخرین بسته ای که مامان پست کرده بودش. آب جوش میریزم تو مرکب قهوه ای خشک شدم..حافظ استاد خروش رو باز میکنم. مینویسم چند خط .. در کوی نیکنامی ما رو گذر ندادند... ترسم که اشک در غم ما پرده در شود .. قلم باید قط شه. قط میزنم با چاقوم..بوی تابستون های انجمن رو میده.. مینویسم:

حاجت مطرب دمی نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

دلش نوشتن خواست ..مثل مرداد که نشستیم و نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.

+   واورنه ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

از پشت شیشه دارم نگاهشون میکنم ..

من اونجا چی کار میکنم؟! 

من فرار میکنم ..

توی خواب از خواب میپرم.

+   واورنه ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

آرشیو خوانی

یعنی زمانی دی ۸۳ بوده! میخونمش! ... و از اونجا می فهمم که دی ۸۲ یی هم در کار بوده ..درس خوندن برای امتحانا..تولد مریم و برف موضوعا اصلی دی ماه های گذشته اند.

بعضی وقتا فکر میکنم که نباید این قدر فکر کنم.

+   واورنه ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

questa è la mia vita

عاشقش می شود چون معشوق در او تعریف شده .. کشیده، لاغر اندام، سیه چشم و گیسو از همه مهم تر عاشق کش ... عشق را به زمان وا میگذارد .. زمانه بیوفاست ..

نامش را عوض میکند. قصه جدیدی برای زندگی اش را مینویسد. دیگر عملا و علنا در داستانش زندگی میکند.

هویت میسازد برای خودش و او. صفحه ای برای خودش، صفحه ای برای او. با او به یک بار خلوت در میلان میرود. راجع به هنر و موسیقی و نقاشی حرف میزنند. کم کم به او نزدیک میشود. حتی ازش اجازه میگیرد که در فیس بوک ادش کند و رابطه شان را علنی میکنند .. زندگی میشه اون چیزی که همیشه میخواسته . هر کی هم که بخواد به روش بیاره که اینا واقی نیست رو کنار میذاره...

به هرحال از امروز سه سال وقت دارند .. داستان گفته که کی از هم جدا میشوند.

+   واورنه ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

نوشتن برام تجربه جدیدی نیست. سال هاست که مینویسم .. توی دفترچه یادداشت، روی کاغذ آچهار، توی دفتر دو خط زبان، توی وبلاگ، روی کاغذ کلاسور، توی یه دفتر خیلی بزرگ که سفید بود صحافیشون کرده بودم .. 

نوشتن عادت نیست برام .. سرگرمی نیست ... حرفه ام نیست. خوبی وبلاگ اینه که نوشته هات وبالت نیستن وقتی از جایی به جایی میری. مثل همه اونایی که الان ایرانن و من نمیدونم کی بیارمشون و کجا بذارمشون..

اما نوشتن رو کاغذ یه چیز دیگه است وقتی که مینویسی و بازی میکنی باد شکل کلمات .. با وزن کلمات روی خط.

این روزها نوشتنم می آید بدجور!

+   واورنه ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir