خیلی دلم میخواست اون عکسا رو داشتم و تو چشای خودم نگاه میکردم و میدیدم چی واقعا توی سرم بوده!
× این روزا رو نباید جدی گرفت.
میخوام زمان بگذره .. میرم آشپزخونه .. فکر همه چیز رو کردم ..
پوره انبه دیگه باید یخش باز شده باشه.. بعله .. میریزمش تو کاسه .. بعد پشن فروت* ها رو باز میکنم و میریزم روش. خیلی زرده.. توت فرنگی هم ندارم .. قرمز چی دارم؟! انار .. اونی که پوستش سفیدتر و خشک تره رو باز میکنم .. وه به سیاهی میزنه دونه هاش .. به سبک پدرجان دون میکنمش .. دل براش تنگ میشه ..به هرحال ..دونه های انار میریزم روی پشن فروت و کاسه رو میذارم تو فریزر. تا بیاد قشنگ یخکی میشه ..
وقتی میخورم به این فکر میکنم که اگه نخوام یخکی بشه میتونم یه کمی ژلاتین به انبه بزنم .. اما یادم می افته این آخرین بسته پوره انبه ام بود .. رفت تا تابستون!
* passion fruit
یک بعد از ظهر کاملا پاییزی
یادم رفت بگم .. ماه این شبا سنگ تموم گذاشته ..
توی اون تاریکی، نجوای دریا، ماه نارنجی شده و نزدیک به زمین و من مبهوت.
خیلی نوشتم و پاک کردم .. شاید آخرش این باشه که الان جاش مثل چی خالیه! که روبه روم نشسته باشه رو مبل و رفته باشه تو مانیتورش جوری که حتی صداش کنم نشنوه .. اینکه از سرمایه گلایه کنه .. اینکه قرآنشو بگیره دستشو و دعا بخونه ..
مهم نیست کی دور و برم باشه .. کجا باشم .. وقتی از اون مرز ظریف میگذره دیگه هلپی میرم تو غار تنهاییم..وقتی باهام حرف میزنن دیگه تو چشاشون نگاه نمیکنم .. الکی یه جوابی میدم و از سرم باز میکنم .. هر چقدر هم ناله کنن که وای امشب از اون شبهای دلگیره من میوفتم رو مبل کتابم میخونم و نشنیده میگیرم..و با چشمای خسته کتاب میخونم تا خوابم ببره..
not fair at all!
9 از دانشگاه راه میوفتم آنقدر خرید رو کش می دیم که میاد خانمه بهمون میگه که 10 شده و دارن میبندن .. میایم تو ایستگاه اتوبوس .. طول داره تا اتوبوس بیاد .. کوله بر دوش و کیسه بر دست پیاده تا خونه گز میکنیم .. حرف میزنیم .. از دل بستن .. از دل کندن .. ستاره میشمریم .. صدای جیرجیرک و قورباغه درختی گوش میدیم .. بهش میگم بیخود میکنی که میخوای برگردی..حالا که من دوباره یادم افتاده که بودن باهات چه جوری بوده؟ حالا که فهمیدم اگه بقیه هم اینجا بودن چه جوری میشد .. به خدا قسم عادلانه نیست.
من الان افتادم رو مبل این وریه اون هم نشسته رو مبل اون وریه و تمرکز کرده نمیدونم به چی .. ا! همین الان گفت بذار بخونم تا تهش بهت میگم چی .. نمیدونه دارم مینویسم اینا رو .. همین پس پریشب بود که اون اینجا نشسته بود و من اینجا .. لعنتی زود نگذر حداقل!
!!!!! بسیار خبر فرخنده و خجسته ای بود :-) باشه برا مشتاقان علم! پذیرش دکتراش آمده! البته اون یکی سر دنیا! الان اینجا بساطی است .. داره به تهران خبر میده و هر از گاه یه جیغی در میکنیم ..
با دادن این خبر ممکنه زودتر هم رفتنی بشه .. :) این جوری بره رو دوست دارم حداقل خوب میره با دل خوش :)
و الان میتونم بگم شاید دیگه عنوان این متن به خود متن نیاد!
دوست دارن عنوانش باشه: تا باد چنین بادا!
اما دوست ندارم برگردم و عوضش کنم.. مثل گذشته که همین جوری دوسش دارم :)
شب های مهتابی
میگم نمیدونم با این دل تنگی هام چی کار کنم؟
میگه با دل تنگی ها کاری نباید کرد ... نشانه خوبی هستند.
این روزها پر از نشانه بودم ..
آمد .. تا نزدیکای صبح حرف زدیم .. از همه چیز.
نشانه هایم پر رنگ تر شده اند.

