آرشیو وبلاگ
      وارونه
  نویسنده: واورنه - ۱۳۸۸/٢/۱۳

ناخنهای کوتاه، دستهای زخمی، زخمهایی که به گوشت رسیده ..

روی دشک ولو شدم و دارم کفشهام رو به زور و ناله از پام در میارم، سحر از دیدن دستام دلش آشوب میشه ..

بهش میگم سحر جون این زخمها که مهم نیستن .. تا باشه از این زخمها!

آره تحملم بالا رفته .. به چشمم نمیآد دردها .. دستام رو سنگ فیکس میکنم ،پام رو میذارم رو سنگ و درد زخمهای دستم و پام توی تنم پخش میشه .. اما نگاشون نمیکنم .. دستم رو بلند میکنم برای سنگ بعدی، میگیره .. پای موافق رو میارم جلو.. باید رو دیوارهای که به دیواره فعلی عموده بذارمش.. دستهام رو تعویض میکنم ... بدنم رو مماس میکنم و میرم جلو .. آنقدر که یا مسیر تموم میشه .. یا سر میخورم... دوباره شروع میکنم .. اگه چند بار نتونم تا تهش برم میاد کمکم میکنه و میذاره دوباره امتحان کنم خودمو..و بعد مسیر جدید ..

مسیرهای جدید ... حتی سقف!

استارتهام بهتر شدن ...

ناخنهام بلند شدن.. مدتها بود به رشدشون فکر نکرده بودم..زنده بودن!

  نظرات ()
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟