آرشیو وبلاگ
      وارونه
و اگر مرگ نبود .. نویسنده: واورنه - ۱۳۸۸/٦/٢

وقتی رفتم تو خونه شون و گفتم سلام، صداش از تو اتاق خواب آمد :) رفتم گفتم چطوری بابایی؟ گفت هیچی مریضم! گفتم نه جدی؟! گفت: تمرین مردن میکنم!

احساس خفگی ام بیشتر شد.

گفت بیا پهلوم بخواب.. باهم کلی حرف زدیم .. گفت بهم خبر بده. من خبر خوب نداشتم. گفتم قراره روز ارایه مقاله، یکی از بچه ها جای ما ارایه بده و ما با کامپیوتر به اونا وصل شیم و جواب سئوال ها رو بدیم.

گفت: خیلی خبرت بود .. بهم دلداری داد که خدا یه چیزی میدونسته که بهتون ویزا ندادن .. من همش بغض داشتم به خاطر حالی که داشت. راجع به یک طرفه شدن ولیعصر حرف زدیم و اینکه چقدر ترافیک شده دم پل پارک وی...و اینکه دیشب نتونسته بخوابه و دوباره راجع به تمرین مردن.

و مرض همیشگی من برای گریه نکردن .. بهم گفت پهلوم بخواب، گرچه من خوابم میبره و تو میری میگی بابا رو خوابوندم و کلی هم خندید. اما واقعا خسته بود..اندازه 85 سال!

وقتی دراز کشیده بودم و به نفس های کوتاهش گوش میدادم به این فکر می کردم که همیشه اتفاق میوفته .. اتفاق هایی که دوسشون داری و اتفاق هایی که دوسشون نداری. آدم هایی که از نگاه اول میدونی چقدر میتونی دوسشون داشته باشی و بهشون احترام بذاری حتا اگه هیچوفت ندونن. از کوه بالا میری و هوای تازه می خوری و پات رو تو چشمه های سر راه میذاری و ذوق میکنی. کارابین تو اسلینگ میندازی و میری بالا. قند رو سر دوستت میسابی و فکر میکنی که چقدر خوبه که بالاخره تونست.

دوست هایی که از دستشون میدی .. پدربزرگ و مادربزرگی که پیر میشن..دندونایی که میپوسن تو دهنت، استادی که برا توبیخ احضار میشه.

کاشکی بلد شم که چه جور باید بود.

  نظرات ()
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟