آرشیو وبلاگ
      وارونه
همه ما، هلیا! نویسنده: واورنه - ۱۳۸۸/۸/۳

نامه ی دوم

سه روز پس از بازگشت

 

 

هلیای من !
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی ،یکسر،صحنه بازیست;
من خوب میدانم.

اما بدان همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازیِ کوچک شکست خورده مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان ،پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را میتوانی دید; و دیدگان تو به تو امان میدهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه ایی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن،اختتام تمام اندیشه ها و رویا هاست،

در تمام لحظه هایی که تو میدانی ، میشناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ِ ظالمانه ی زمان.

صبح که ماهیگیران با قایق هایشان به دریا میرفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان  را به تو که هنوز خفته یی برسانم.

بیدار شو هلیا !

بیدار شو و سلام ساده ی ماهیگیران را بی جواب مگذار!

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.

باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.

                                                 دیگر تکرار نخواهد شد.*

 

*بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم

نادر ابراهیمی

  نظرات ()
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟