آرشیو وبلاگ
      وارونه
روزهایی می رسن که هیچ فکرشون رو نمیکردم.. نویسنده: واورنه - ۱۳۸۸/۸/۱٤

امتحان speaking  رو میدم و با کفش های بسیار پاشنه بلندم از میرداماد تا نزدیکی دولت پیاده روی می کنم بدون اینکه تعادلم رو از دست بدم تا به یه مغازه ای برسم که ازش گوشواره بخرم! هر چی میرم نمیرسم، به این فکر فرو می رم که این پسرک ٢ هفته دیگه این موقع اینجاست.

  نظرات ()
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟