آرشیو وبلاگ
      وارونه
عجیب ترین دوست من نویسنده: واورنه - ۱۳۸۸/٩/٧

خیلی آروم و بی صدا گریه میکنه، قاشق قاشق برنج میخوره. من خیره روبرو رو نگاه مب کنم و فکر میکنم که چه تصمیم های ساده ای به کجا ها می رسن.

یه جایی ازش اجازه میگیرم و بغلش میکنم و اونجاست که احساس می کنم هر لحظه ممکنه قلبش هم با اشکاش بیاد بیرون.

سالها پیش این اتفاق افتاده بود: "محکم بغلش میکنم..گریه اش اوج میگیره و بعد کمکم کنترل می کنه خودشو...". امان از این تکرار ها.

بهش میگم که حق داره گریه کنه. حق داره بی اشتها باشه... اما حق نداره نا امید باشه.

  نظرات ()
دوستان من مهرآئین لنگ‌دراز اعترافات My World آسمان آبی هارمونی آبی RED LINES آهو نمی شوی مکانی در آفتاب خواب زمستونی Fake Plastic Girl من، قهوه و تنهایی یک اشتباه معمولی آشفته بازاريست دلم،فكرم چرا هیچ وقت هیج چیز همین حالا نیست؟