like it was yesterday ...

فکر می کردم،امروز جلسه آخر کلاسم با نسترن ایناست .. اما وقتی داشتم دوش می گرفتم زنگ زده که کار بانکی پیش آمده ..نرم! :(

از دیشب هی میخوام به مریم زنگ بزنم ببینم چی شده، بعد میگم نه! خودش زنگ میزنه .. بیخودی استرس ندم بهش! یه چند دقیقه پیش زنگ زد .. لباس رو سفارش دادن، سفره رو تقریبا ازنسترن گرفتن.. آینه و شمعدون و قرآن هم خریدن :)

بهش گفتم با سحر میتونیم بریم بازار گل! اما الان که فکر میکنم سحر نیست :))

گفت نسترن اینا، خیلی گوگولی بودن .. حیف که دارن میرن!

و بعد هم باید میرفت ... ادامه خرید و این کارا!

موهام هنوز نم داشت .. جلو آینه وایسادم ..حیف که دارن میرن .. محکم برس کشیدم .. اشکام گولّه شدن .. محکم جمعشون کردم پشت سرم .. اشکام قل خوردن .. با کلیپس محکمشون کردم .. قل قل ..

هیچ وقت نمیتونم جلوی وابسته شدنم رو بگیرم .. موقع تمام ناهارهای این پنجشنبه های اخیر، به خودم یادآوری میکردم که دارن میرن .. اما نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم که بیشتر دوست نداشته باشمون یا از بودن باهاشون لذت نبرم ..

هفته دیگه این موقع .. رفتن .. کی میدونه چی میشه!

/ 0 نظر / 3 بازدید