God knows, Only God knows :)

جالبه، همون موقعی که دخترکم برگشت تو فهمیدم که اونی که باهاش ناهار بیرون بوده، باید پسری بوده که خیلی دوستش داشته و این چند ساعت با هم بودن اون رو به تموم اون خاطرات برده ..  و گیج بود دخترکم ..

چند دقیقه بعد پسر آمد. پسر معرفی نشد .. اون جور که باید می شد..و من کیپ سمایلینگ بودم. چون پسرک اصلا گیج نبود که هیچ، مطمئن هم بود! یه گپ راحت و بعد رفتند ..

اون موقع نزدیکای دفاعم بود..تو بهمن! اوایل بهمن .. و حالا الان .. دخترکم باز گیج شده، چون پسرک این بار رسما بهش گفته که "ویل یو مری می؟" و من عاشق این لحظه ام.

لحظه ای که دو طرف خیلی منتظرش هستن .. و وقتی که این لحظه می رسه .. همه چیز عوض می شه .. سرعت زندگی عوض میشه.. طعمش عوض می شه ... انگار سوار یه چرخ و فلک شدی که همش می چرخه و تو نمیخوای ازش پیاده بشی اما دوست داری یه لحظه وایسه که خوب همه جا نگاه کنی.. اما وانمیسته.. میچرخه و میچرخه... تو باید وایسونیش...اما نمیتونی.. و تنها یک کار می تونی بکنی: اینکه به اون اعتماد کنی و بذاری اون از بیرون بهت کمکت کنه تا چرخ و فلک واسته ...

و خلاصه این که من هیجان دارم .. و این پرشین بلاگ داره بازی در میاره! و نمیذاره من پست بفرستم!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید