عجیب ترین دوست من

خیلی آروم و بی صدا گریه میکنه، قاشق قاشق برنج میخوره. من خیره روبرو رو نگاه مب کنم و فکر میکنم که چه تصمیم های ساده ای به کجا ها می رسن.

یه جایی ازش اجازه میگیرم و بغلش میکنم و اونجاست که احساس می کنم هر لحظه ممکنه قلبش هم با اشکاش بیاد بیرون.

سالها پیش این اتفاق افتاده بود: "محکم بغلش میکنم..گریه اش اوج میگیره و بعد کمکم کنترل می کنه خودشو...". امان از این تکرار ها.

بهش میگم که حق داره گریه کنه. حق داره بی اشتها باشه... اما حق نداره نا امید باشه.

/ 1 نظر / 2 بازدید
مریم - خواب زمستانی

:(