خسته از روز خودمو میچپونم تو تاکسی. سرده هوا .. حتی توی ماشین هم سرده. با این که بخاریش کار میکنه و 4 تا آدم دیگه دارن نفس میکش توش هنوز سرده. حوصله ندارم ببینم کیا تو ماشینن. در واقع چه اهمیتی داره که کیا توی ماشین نشسته باشن. قراره پیاده شیم دیر یا زود و گم شیم پی کار خودمون.

ترافیکه! انگار قرار نیست برسم. چشم هام رو میبندم و بازی همیشگی رو شروع میکنم! دستم رو میکنم توی کیفم و اولین چیزی که دستم بهش میخوره رو باید شناسایی کنم و یادم بیاد که کی و چرا تو کیفمه! این جوری هم سرم گرم میشه هم چیزایی که گم کردم رو پبدا میکنم. قوانین دیگه ای هم داره بازیم مثلا اون چیزی که تو سه روز متوالی جز اولین چیزهایی باشه میاد تو دستم اگه هدیه باشه باید زنگ بزنم به هدیه دهنده. اگر خودم خریده باشمش باید یادم بیاد کی و چرا خریدم. خلاصه بازی مزخرفیه که فقط به درد خودم و خودم میخوره.

اولیش قرصه! کپسول آنتی بیوتیک دوتای آخر رو جهت غافلگیری نخوردم. میذارمش تو جیبم تا بره تو سطل آشغال! دومیش یه کاغذه از توی جیب پشت کیفم در می آد. لیزه! لابد رسید خریدم با کارته! میذارمش تو جیب جلو که بعدا چکش کنم که بره دور یا بره توی پوشه رسیدها. حتی مطمئن نیستم از کی تو کیفمه! شاید از اونا باشه که رنگش رفته. سومیش سوهان ناخنه. فلزیه. خودم خریدم از تجریش. آقاهه بهم گفت: لایف تایم گارانتی! فکر کنم بد نگفت. فقط خودش نفهمید که چی گفت. آخه  برا من دلتنگی مثل ناخن میمونه! اگه ولش کنی به امون خدا بلند میشه و شروع میکنه به خراش انداختن، چنگ زدن، برگشتن و شکستن. کاریش هم نمیشه کرد. نمیشه غذا نخورد که ناخن بلند نشه. برا همین همیشه باید سوهان داشت.یه سوهان خوب که ناخنت رو بشناسه. مهم نیست که اگه هر هفته 1شنبه به 1شنبه بشینم برای دل خودم و اون حوله آبی رو پهن کنم و روش ناخن هام رو کوتاه کنم. بعد هم با دقت سوهان بزنم. اگه حوصله کنم  کرم بزنم و پوست های دور ناخنم رو بگبرم و در آخر هم با این سوهان مکعبی ها که از خانومه دستفروش تو مترو بهش میگفت بافر جادویی، روش رو برق بندازم. باز هم باید سوهان داشت، چون یه جایی یهویی ناخنه بازی درمیاره. یهو یه جوری که هیچ ایده ای ندارم شروع میکنه به شکستن. باید جلوش رو گرفت. باید سوهان داشت. 
خودم حوصله ام سر میره. خیلی برا خودم حرف زدم. از هیشکی صدا درنمیاد. لابد همه میخوان آخر خط پیاده شن. حتی راننده هوس سیگار نمیکنه. میخوام چشم هام  رو باز میکنم اما یه اینرسی دارم. انگار میترسم که بازش کنم و ببینم هنوز تو همون خیابون باشیم که سوار شدم. اگه هنوز خیلی مونده باشه چی؟ اگه الان سر اون کوچه باشیم که توش اون رستورانه است که دفعه آخر که رفته بودیم من اشتها نداشتم، چی؟ اصلا نباید سوار میشدم .. راه میرفتمو ترافیک رو رد میکردم. یا دیرتر راه می افتادم که بخوابه این ترافیک...
قبل از اینکه به خودم خیلی سرکوفت بزنم، در لحظه، بازی جدیدم رو تعریف میکنم: اینکه چشمم رو باز کنم اما از پنجره بیرون نگاه نکنم. نه بهتره که  ببینم چند تا ناخن رو میتونم سوهان بزنم تا اینکه بیرون رو نگاه کنم. اگه زودتر از 10 تا انگشت شد، باید سوهان رو بذارم تو کیفم تا فردا که دوباره سوار تاکسی شم. همه ببینن که ناخونام لنگه به لنگه ان. همه بفهمن که من چه بی صبرم.

فکر کردن به سوهان زدن و صداش، باعث میشه بیشتر سردم شه. اما چاره ای نیست خودم قانونش رو گذاشتم! سوهان رو توی دست راستم میگیرم و از شست دست چپم شروع میکنم: یک .. دو .. سه .. چهار ... پنج  .. شش .. هفت .. هشت .. نه  .. ده .. یازده .. دوازده ..

/ 1 نظر / 8 بازدید
گلناز

خوبه! تذهیب نفس روزمره ات رو میفهمم. تذهیبی که فقط و فقط خود آدم میفهمه که به چه دردیش میخوره. [لبخند]