اوقات فراغت

^ کجایی؟

@ لب پرتگاه!

^چی؟ چرا؟ چی شده باز؟

@ نترس! این اون پرتگاه ها نیست که آدم خودش رو پرت کنه!

^ (هاج و واج منتظر ادامه حرفشم)

@ میدونی، یه روزی راه میفتی و یه راه رو میگیری و میری .. میری و میری و میری.. توش به آدما میرسی همسفرت میشن. روز و شب با هم راه میرین و با هم حرف میزنین. از در و دیوار، از بالا و پایین، از راهی که با هم خواهید طی کرد، از مناظری که خواهید دید، آدمایی که باهاشون حرف خواهید زد. همسفر خوب خیلی مهمه! راه رو کوتاه میکنه ..خلاصه میرین و میرین تا یه جایی. بعد یهو میزنه و  یه روز صبح که پامیشسی میبینی دهن زمین باز کرده و بقیه راه رو خورده .. نه همش رو ها! تا یه جایی انگار یه پرتگاه، یه دره درست شده باشه.  خب؟

^ خب!

@ بعد اینجاست که هر کی راه خودش رو میگیره و میره!  این پرتگاهه لامصب با اینکه ازش روزها دور شدی اماسرجاشه! گاهی میرم میشینم لبه اش و پاهام رو تکون میدم و چشمم رو میبندم مناظری رو که فکر میکردم خواهم دید تصویر میکنم، بعضی وقتا که چشم هام رو باز میکنم آدم های اون ور رو میبینم که دارن زندگی میکنن! نمیدونن که من میبینمشون! البته دیدنی هم که نیست این همه فاصله یه شبح ازشون برام میسازه! اما قصه می سازم ازشون .. پاهام رو تکون میدم .. پرتگاه جای خوبیه!

@ اینجوری زل نزن به پنجره! میترسی بخونم تو چشات که خل شدم؟

/ 2 نظر / 10 بازدید
هارمونی

بسیار با پستتان حال کردیم. شرح حااااااالی بود.