مهم نیست کی برسیم خونه، روی مبل ولو شدن روی مبل قبل از خواب از رسوماته. قاعدتا باید 4 و نیم اینا خوابیده باشیم. آره صبح. و دوباره روی مبل ولو شدن و چک کردن ایمیل در ساعت 12 ظهر! یعنی تقریبا 7 ساعت خواب. 

در طی یک سری ایمیل بازی که من از دست داده ام قرار بر این شده که من استادم رو به جای 2، 1 و ربع ببینم! عجب! موزم رو برمیدارم که تو راه بخورم اما وقتی میرسم بانک میبینم خونه جا گذاشتمش! همش خوشحالم که دیشب در اوج خستگی و بی اعصبابی تونستم اون کد لعنتی رو اجرا و گزارشم رو تکمیل کنم و این که حتما آخرین تستم تا برسم اتاقم  تموم شده و دعا دعا میکنم که نتایج بخونه با قبلی ها!

دقیقا 2 دقیقه دیر میرسم. استادم هنوز نیومده چراغ اتاقش رو از تو اتاقم میتونم ببینم. همه چیز خوبه اعداد در تعادلن. فقط یه اختلاف فاحش هست که چاره ای ندارم که گزارشش بدم. از پریروز تا الان دارم خودم رو آروم میکنم که یه جا لابد گند زدم. یا الان یا تو سری پیش کد ها! همون سری قبل مشکوک بودن اصلا این اعداد! نمیدونم چرا هیشکی بهشون گیر نداد جز مهدی! استادم هم قبول کرد که اعداد عجیبن اما کد من به نظر درست میومد. بماند .. رفتم جلسه سر اعداد مذکور بحث کردیم. میگه برو داده های تست قبلت رو ببین .. یادم می افته این سری یه از سری اعداد رو نرمال نکردم. اما میترسم این کار رو کنم اختلاف فاحش تر بشه.

ساعت 2 و نیم اینا میریم برا کافی-برک! قراره مارک از دیلمای جدیدیش حرف بزنه! اینکه چند ساله یکی به تزش رفرنس نمیده و ادها میکنه همه این کارایی که میکنه ایده خودشه! در حالی که قبلش تز مارک رو خونده بوده و کلی با هم بحث کرده بودن. الان مارک در نقطه ای که باید مقاله ای رو که طرف نوشته بازنگری (ریویو!!!!) کنه و نمیدونه که چقدر باید بهش گیر بده.. میخواد منصف باشه. یه نیم ساعت غر زد بابت این مساله بعد هم بحث رو کشوند به اخبار ایران و اینکه جنگنده رو تو آسمون فوتوشاپ کردن و .. .

خلاصه 3 و نیم بعد از ظهره و من تازه صبحانه خوردم! آفتاب خوبیه اون بیرون ..فکرم هزار جاست. هزار تا برنامه برای عصرم گذاشتم. اینکه برم نیوتاون و با س پشت دوست پسر سابقش حرف بزنیم. دوست پسر سابقش، میشه استاد مشاور من. هاه فکر کن! برا همینه که بعضی ها کار و زندگی شخصیشون را قاطی نمیکنن! 

صبحانه من و قهوه بعد از ناهار اونا، مارک داشت میگفت تحقیقات جدید نشون میده وقتی راجع به مشکلاتت حرف بزنی احتمال خودکشی رو بالا میبری! و این برخلاف نظریه اولیه است که میگه با حرف زدن سبک میشی. میگفت میخوام برم کیسه بوکس مشت بزنم و من فکر میکردم نه نمیرم نیوتاون! به من چه که س تنهاست. به من چه دوست پسرش داغونش کرده. اصلا کاشکی امروز دوشنبه بود. به قول دوست دختر بن، لازم نیست تو مست باشی. بذار بقیه مست کنن و تو راحت حرفات رو بزن. هیشکی رو ندارم که الان ببرمش بار مستش کنم و بشینم باهاش حرف بزنم. اصلا بهتره بگم الان کسی نیست که باهاش حرف بزنم. گفته بودم بعضی وقتا دلم میخواست یکی از خارجی ها رو بکشم کنار و براشون فارسی حرف بزنم؟ این جوری لازم نیست مست شن! حتی الان یکی از اونا هم نیست.  فقط این پسر چینی که جای مری میشینه هر بار از پهلوم رد میشه بهم سلام میکنه تو اتاقه. درست برعکس مری که منو با با میز صندلی یکی میدید. حوصله نق زدن به اون رو هم ندارم. 

همه اینا رو گفتم که بگم مجنون شیدا یه لیلی داره که فکر میکنه دوای دردش دست اونه. حالا من چون مجنون شیدا نیستم در مقابل لیلی هم ندارم پس درمانی هم نیست. میروم که در وضعیت مشت کوبان اعداد رو نرمالیزه کنم باشد که یه کوچولو اختلاف فاحش 11 درصدی بیاد پایین. 

گفته بودم سوزی ول کرد دکتراش رو؟ کارش در ناخودآگاه من تاثیر گذاشته. گرچه با خودم تکرار میکنم من مثل اون خفن نیستم که اگه درسم رو ول کنم گوگل استخدامم میکنه! 

/ 0 نظر / 5 بازدید