بمیرم اگه دروغ بگم که این زندگی من هر روز بیشتر و بیشتر داره شبیه این فیلم ها میشه!
یه مسافرت دسته جمعی رفتیم 10 نفر با یه بچه 2 ساله. این بچه هیچ وقت از کنار مامان و باباش جدا نمی شه. 
دو-ساعت بیشتر نگذشته بود، ناهار روی میز رسیده بود و هر کی داشت یه کاری رو تموم میکرد که خودشو رو برسونه به کباب که یهو مامان بچه داد دید بچه با باباش نیست. خیلی بعید بود که بچه پیش هیشکدومشون نباشه.
صحنه بعدی این بابای بچه بود که شیرجه زد توی استخر و بچه رو کشید بیرون.  فقط باباش گفت دیدم با صورت افتاده تو استخره و تکون هم نمیخوره :-(   بلافاصله بچه شروع کرد به گریه کردن و این یه نشونه خوب برای همه بود. اما به طرز غریبی ساکت بود تا نیم ساعت و بعد خوابید.  وقتی از خواب بیدار شد همون بچه همیشگی بود.

ولی همه تو شوک موندیم. هیشکی نفهمید بچه کی از خونه رفته بیرون، چرا در استخر باز مونده، کی بچه افتاده توی آب. هیشکدوممون ریزه کاری هایی که وقتی یه بچه دور و بر هست باید رعایت شه رو رعایت نکرده بودیم. خیلی تکون دهنده بود و میتونست خیلی تکون دهنده تر تموم شه.

/ 1 نظر / 6 بازدید