و خاطره ات تا جاودان جاویدان ..

یه مبل راحتی خیلی بزرگ .. خیلی بزرگ آنقدر که یه سرش اینجاست یه سرش تهران .. من یه ورش لم دادم، اون یه ور دیگه اش. یه لیوان آب جوش توی دستمه هر از گاه ازش میخورم. هر از گاه توی دستمال کاغذی مچاله خیس فین میکنم. حرف میزنیم و خاطره مرور میکنیم. 

اکنون،
آنک دَر کوتاه بی کوبه در برابر
و آنک اشارت  دربان  منتظر! 

دالان  تنگی را که درنوشته ام
به وداع فراپُشت مینگرم

 فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

/ 0 نظر / 4 بازدید